به حباب نگران لب یک رود قسم

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم  ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ، خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

 

کیوان شاهبداغی

 

/ 1 نظر / 20 بازدید
یه دوست *

بیا آغازگر لحظه های شاد زندگی، بیا وبا تپیدن ما مدارا کن . بیا و دست های سنگی مارا به انتهاو عمق گرمی دست هایت آب کن . مثل زلال چشمه ها:بی او جاری کن لحظه هایی را که راکد ایستاده اند . "اللهم عجل لولیک الفرج "